ماجرای من و کتابخونه

بعد از 3 سال اولین بار بود که به یک کتابخونه آروم به پیشنهاد یکی از دوستان که دستشون درد نکنه می رفتم.حدود ساعت 17:45 بود که پامو توی یک کتابخونه با جو خفقان شدید گذاشتم. 17.gif32.gif

سراغ یکی از میزها رفتم که در همین حین اولینsms ارسال گردیدو بعد از رد و بدل کردن چند sms متوجه شدیم که گویا ما جهت هدف مقدسی تشریف فرما شدیم و سپس شروع کردیم به خواندن، اما هنوز دقایقی نگذشته بودکه پرسش های زیادی در ذهنمان ایجاد گردید07.gif از جمله این که چرا پرده ها اتو ندارد؟ چرا کتابخونه به این خوبی ساعت ندارد؟ و... باز به خودمان تلقین نمودیم که بچه بشین درستو بخون. 

مقداری که خواندیم متوجه اطرافیان گشتیم. یک فقره آدم که در سمت راست ما نشسته بودبا خودش کلی تنقلات آورده بود، انگار که اومده پیک نیک و مدام دهان خود را می جنباند. 29.gifو یک فقره آدم دیگر در سمت چپمان بود که عربی می خواند و نمی دانم این چه ربطی به کتابخانه بیمارستان داشت. سپس دریافتم که ایشان تا کمر روی کتاب و جزوه من خم شده تا بفهمد من چه می خوانم.آخه نمی دونست که منم خودم نمی دونم.من هم جهت خوش و بش به ایشان گفتم: « کیف حالک؟» و ایشان که هل شده بود به طور دست پاچه ای گفت :« اهلا و سهلا»04.gif

پس از کلی خندیدن سرم را روی کتابم انداختم و دوباره اومدم برم تو حس و حال درس خوندن که دیدم مدادم نوکش حسابی گرد شده و به یک عدد تراش نیازمندم. خواستم از بغلیم که مشغول خوردن بود بگیرم که دیدم به اندازه یک جعبه مدادرنگی ماژیک شبرنگی ردیف کرده و سپس نگاهی به مداد خودم انداختم که یک طرفش توسط برادرزادم بلعیده شده بود و یک طرفش هم توسط خواهرزادم جویده شده بود.40.gif شدیدا خلاجت کشیدم و ترجیح دادم بدون خط کشیدن درس بخونم. 09.gif

سپس صدایی از طرف در ورودی اومد که توجه من رو به خودش جلب کرد و ییهو دیوار رو دیدم که روی اون برگه ای نصب شده بود که نوشته بود این جا ما هیچ مسئولیتی نسبت به لوازم شخصی شما نداریم. اومدم و این جمله رو واسه خودم تفسیر کردم و گفتم که این جا مراد از وسایل شخصی چیست؟ حتما منظورشان مسواک و حوله و پتو و بالشت هست. با خودم تصمیم گرفتم که مسئولیت آن ها را با جان و دل بپذیرم.39.gif

 سپس به ساعت خود نگریستم و ای دل غافل که من جز چند صفحه فارماکو چیزی نخوانده بودم و وقت رفتن بود.03.gif

پ . ن : روزهای بعدش رفتم و خیلی خوب بود. بالاخره هرچیزی یه مقدمه ای داره دیگه.26.gif

/ 10 نظر / 38 بازدید
سجاد

سلام خوبی تو هم داستان داريا پيش ما بيا یا علي

نفيسه

من يه عالمه نوشته بودم و فرستادم همشون پاک شدن... گفته بودم که همه دانشجوهای پزشکی درس نخونن...وقتی شب امتحان می شه ييهو ويرشون می گيره که هم کتاب بخونن هم جزوه اون هم ۲ بار... آخه اعتقاد دارند بايد پزشک با سوادی بشن تابتونن به مردم خدمت کنن...اين موضوع اپيدميه...اون هم به صورت acute ...باور کنین

دکتر سينا

نفهميدم مگه كتابخونه جاي درس خوندنه؟ شما اشتباهي نگرفتي خانم جراح آينده؟

سارا

حالا کجاهه اين کتابخونه؟ خوب اين حالتا احتمالا ناشی از شدت شيرينی فارما ميباشد موفق باشی

سارا بزمی

ميگم شما احتمالا خارج از ايران زندگی ميکنيد؟؟؟؟؟؟ سر بزنيد.اپوندم.

سيناپس

به مريم: آره منم. به سجاد: علی يارت. به نفيسه: اشکالی نداره. غصه نخور. به دژاوو: مگه فرقی هم می کنه؟ به سارا: باهات شديدا موافقم. به سارا بزمی: ما خارج از همه جا زندگی می کنيم. به پدر: ولی من خوشم مياد.

متوترکسات

ایندفعه موقع رفتن به کتابخانه به غير از موبايل يه سی دی من و يه دست شطرنج و نرد تخته هم ببر.