مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور در خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز تلخی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها دیروزها

دیدگانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد

می خزند آرام روی دفترم دست هایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در رگ های من روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند

چشم های ناشناسی می خزند بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه ام ماند به جای نقش دستی، تار مویی، شانه ای

می روم از خویش و می مانم به خویش هرچه برجامانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی در افق ها دور و پنهان می شود

لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد دست دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آن جا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و خاک نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ

« فروغ »

..............

فرقی نمی کنه برکه ای کوچک باشی یا دریایی بزرگ

زلال که باشی آسمان در تو پیداست

/ 20 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجید

روزت مبارک خانم دکتر

لاله

بيدا بيدا مبارک بيدا!!

مريم

دعا کنيم نه اب گل شود و نه سرچشنه... روزت مبارک

راوی

سلام دوست عزيز. روزت مبارک وبلاگت هم خيلی قشنگه دوست داشتی به منم سر بزن

دل خسته

من خيلی اين شعرو دوست دارم..اون جمله اخرو فوق العاده بود...

نسرين

من چقدربايد بيام و برم واين پست رو بخونم؟تکليف منو روشن کن

سارا

اپ کردم اپ کردم اپ کردم اپ کردم ميبينی چه چقدر لوش ميشم. بدو بيا منتظرم

مادر سپيد

سلام اينجا وب يه پزشکه يا متصدی سرد خونه ؟ چرا هی مرگ مرگ کردی ؟

سارا

سلام. خوبين . برای اولين بار که اومدم اينجا تعجب کردم که همش از مرگ نوشتی فکر کردم يه اتفاقی افتاده . رفتم مطالب پايين تر رو خوندم. ديدم خبری نيست. !!!!خوشجالم