روزها میگذرن توی ذهنم
راه میرن جلوی چشام
می بینم که میرن و منو تنها میذارن
هیچ وقت نتونستم جلوشونو بگیرم
ولی مطمئنم روزی میرسه که اونا جلوی منو میگیرن
به جرم این که
هیچ وقت جلوشونو نگرفتم
این وسط کی گناهکاره؟
من یا ثانیه ها؟
..................
روزها میگذرن توی ذهنم
راه میرن جلوی چشام
می بینم که میرن و منو تنها میذارن
هیچ وقت نتونستم جلوشونو بگیرم
ولی مطمئنم روزی میرسه که اونا جلوی منو میگیرن
به جرم این که
هیچ وقت جلوشونو نگرفتم
این وسط کی گناهکاره؟
من یا ثانیه ها؟
..................
گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است...

راستشو بخواین خودمم نمی دونم چرا شفصد روزه آپ نکردم
مجبور شدیم جهت کارآموزی بهداشت به مدت 7 روز در یک فقره مرکز بهداشت مشغول به خدمت شیم. فقط کم مونده بود کلاغ پرم بریم.
هر روز کله صبح با ساعت گوشیم بعد از شفصد ساعت کشتی گرفتنو کلی منت کشی سر ثانیه ها از خواب ناز بیدار می شدم (آخه نیست ما هر شب ساعت 9 با قصه ی رادیو می لالاییم)
حالا مرکز بهداشت که می رسیدیم مجبور بودیم به کنفرانس های هشت در هفت بچه ها که خودشونم می دونستن مزخرفی بیش نیست بگوشیم
و شاهد صبحانه خوردن اعضای اکتیو اون جا هم باشیم.
جالب تر از همه این بود که هرکس می اومد یه بچه تو شکم داشت، دوتا به دستش، یکی سر بغلش، دوتا تو محوطه بیرون بازی می کردن، 3 تاشون مدرسه بودن و بزرگه هم با باباش سر کار بود.
حالا به کیس هایی که اونجا اومده بودن توجهتون رو جلب می کنم:
یه خانمه اومده بود که اسم شوهرش جمعه بود. 
یه پیرزنه اومده بود که تا دلتون بخواد گوش ما رو به بیگاری کشیده بود. 
یه نفر اومده بود که ability بالایی داشت آخه در عرض 8 سال 4 تا بچه آورده بود طوری که فکر می کنم تا سال 2020 تعداد بچه هاش به 10 تا برسه.....
یه بچه اومده بود که رو اعصاب همه راه رفت چون بعد از گرفتن 100 تا شکلات هم حاضر به همکاری جهت تست بینایی نشد.
ولی در مجموع دوران الافیت بدی نبود هرچند روز آخر با امتحان شفاهی که ازمون گرفته شد لای سنگ محک له شدیم.
......................................................
از اين که اسم وبلاگ من عوض شده اصلا تعجب نکنيد چون من به دوستانم قول داده بودم اگه امتحانات اين ترم رو پاس کنم اسم وبلاگم رو بذارم غضنفر.( آخه اين اسم بود من انتخاب کردم؟)
.......................................................
دوستانی که از بک گروند من می نالن لطف کنن یه مقدار به خودشون زحمت بدن موس رو بالا پایین کنن.
بالاخره زندگی یه سری بشین پاشوهای خاص خودشو داره(منظور همون فراز و نشیب می باشنده)
این روزا همه در مورد عشق می نویسن، حالا گفتم بد نیست منم یه چیزایی در این مورد بنویسم.
دیدگاه ادبیات:
خوب عشق از لحاظ لغوی متشکل هست از 4 تا کلمه درپیت:
عین: عنکبوت یعنی تو ذهن آدم ها تار می ریسه و مخ اون ها رو به دام میندازه.
شین: این همون شپش هست که به جون همه افتاده و خارش نافرمی ایجاد می کنه.
قاف: مقصود غضنفرِ که تو قله قاف زندگی میکنه و به همین دلیل با ق نوشته میشه.
دیدگاه ریاضی:
حتما تا حالا واسه زدن تست اشتباه نمره منفی گرفتین. به طور معمول هر 3 منفی 1 مثبت رو خنثی می کنه ولی این جا هر منفی 3 تا مثبت رو به وضعیت فجیعی منفجر می کنه. شوخی نمی کنما این از اون مین هاست که نفر و ضد نفر نمی شناسه.
دیدگاه شیمی:
همانند اسید سولفوریک گرم و غلیظی هست که تاروپود وجودت رو می سوزونه و یک معادله یه طرفه هست که غیر قابل برگشته.
دیدگاه فیزیک:
قبل از همه بگم که حق مسلم و انرژیه هسته ای هم تا حدودی دخالت دارن ولی نه مسلمه و نه هسته داره ... کیک تولدشم حسابی زرده...
دیدگاه زیست:
همچون حیوان 4 پایی است که نه دم دارد و نه شاخ. در رسته بی مخان و در فرمانروی نافرمایان قرار میگیره و اسم علمیشم«کوجوست هومولوس غضنفروس» هست.
دیدگاه جرغافی:
مجمع الجزایر مجانین که در قعر آبهای کره بی سرانجامی بعد از 8 بار زلزله 12 ریشتری کشف شد.
دیدگاه تاریخ:
از همون موقع که لیلی به مجنون گفت که برو گمشو و مجنون که کر بود نشنید و فکر کرد می گه وایسا اومدم ، پا به کتاب های لسان و گنجوی گذاشت.
دیدگاه دیگه ای نبود؟
رفتیما...
جا نمونین که بال گشودیم.
...................................
من از کلماتی که توشون ح جیمی داره خوشم میاد مثل:
مسواک - قناری- بالشت- آبی پرکلاغی- سبز راه راه- پاس- نمره قبولی...
.......................................
3 پاس دارم دوسش دارم منتظر چهارمی و پنجمیشم....
.....................................
اصلا نگرانم نباشید چون تازه امتحاناتم تمومیده..........
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور در خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز تلخی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها دیروزها
دیدگانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد
می خزند آرام روی دفترم دست هایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در رگ های من روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند
چشم های ناشناسی می خزند بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آیینه ام ماند به جای نقش دستی، تار مویی، شانه ای
می روم از خویش و می مانم به خویش هرچه برجامانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی در افق ها دور و پنهان می شود
لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد دست دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آن جا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و خاک نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ
« فروغ »
..............
فرقی نمی کنه برکه ای کوچک باشی یا دریایی بزرگ
زلال که باشی آسمان در تو پیداست
ای ساربان مرگ
کمی آهسته تر
به زودی تو را مشایعت خواهم کرد...
هر کجا هستم باشم
نه آسمان مال من است و نه زمين
ومن در قفس خود کرکس دارم
ومن در باغچه ی حياطم چيزی جز قارچ های غربت ندارم
و من آن قدر چشمانم را شستشو داده ام که........
و ما چوب باران خورده ايم
آری خيس می سوزيم
و آب فرسنگ ها با من فاصله دارد
و هوا بس مه آلود است.
آره سهراب خان تو هم مثل حافظ و می بی غشش به تاريخ پيوستی.
اصلا شايد نبودی و فقط يک افسانه ........
بعد از 3 سال اولین بار بود که به یک کتابخونه آروم به پیشنهاد یکی از دوستان که دستشون درد نکنه می رفتم.حدود ساعت 17:45 بود که پامو توی یک کتابخونه با جو خفقان شدید گذاشتم. 

سراغ یکی از میزها رفتم که در همین حین اولینsms ارسال گردیدو بعد از رد و بدل کردن چند sms متوجه شدیم که گویا ما جهت هدف مقدسی تشریف فرما شدیم و سپس شروع کردیم به خواندن، اما هنوز دقایقی نگذشته بودکه پرسش های زیادی در ذهنمان ایجاد گردید
از جمله این که چرا پرده ها اتو ندارد؟ چرا کتابخونه به این خوبی ساعت ندارد؟ و... باز به خودمان تلقین نمودیم که بچه بشین درستو بخون.
مقداری که خواندیم متوجه اطرافیان گشتیم. یک فقره آدم که در سمت راست ما نشسته بودبا خودش کلی تنقلات آورده بود، انگار که اومده پیک نیک و مدام دهان خود را می جنباند.
و یک فقره آدم دیگر در سمت چپمان بود که عربی می خواند و نمی دانم این چه ربطی به کتابخانه بیمارستان داشت. سپس دریافتم که ایشان تا کمر روی کتاب و جزوه من خم شده تا بفهمد من چه می خوانم.آخه نمی دونست که منم خودم نمی دونم.من هم جهت خوش و بش به ایشان گفتم: « کیف حالک؟» و ایشان که هل شده بود به طور دست پاچه ای گفت :« اهلا و سهلا»
پس از کلی خندیدن سرم را روی کتابم انداختم و دوباره اومدم برم تو حس و حال درس خوندن که دیدم مدادم نوکش حسابی گرد شده و به یک عدد تراش نیازمندم. خواستم از بغلیم که مشغول خوردن بود بگیرم که دیدم به اندازه یک جعبه مدادرنگی ماژیک شبرنگی ردیف کرده و سپس نگاهی به مداد خودم انداختم که یک طرفش توسط برادرزادم بلعیده شده بود و یک طرفش هم توسط خواهرزادم جویده شده بود.
شدیدا خلاجت کشیدم و ترجیح دادم بدون خط کشیدن درس بخونم. 
سپس صدایی از طرف در ورودی اومد که توجه من رو به خودش جلب کرد و ییهو دیوار رو دیدم که روی اون برگه ای نصب شده بود که نوشته بود این جا ما هیچ مسئولیتی نسبت به لوازم شخصی شما نداریم. اومدم و این جمله رو واسه خودم تفسیر کردم و گفتم که این جا مراد از وسایل شخصی چیست؟ حتما منظورشان مسواک و حوله و پتو و بالشت هست. با خودم تصمیم گرفتم که مسئولیت آن ها را با جان و دل بپذیرم.
سپس به ساعت خود نگریستم و ای دل غافل که من جز چند صفحه فارماکو چیزی نخوانده بودم و وقت رفتن بود.
پ . ن : روزهای بعدش رفتم و خیلی خوب بود. بالاخره هرچیزی یه مقدمه ای داره دیگه.
یه نفر: این دیگه چه احساسیه؟
من: یه جور خلاء قبل امتحانیه.
استاد: مگر من 100 بار به این دانشجویان نمی گم که همه چیز و نذارید واسه شب امتحان. خوب اینم آخر عاقبتشه دیگه...
من: استاد می شه امتحان رو یه هفته عقب بندازین؟
مامان: بیا به من کمک کن ایشالا امتحاناتو خوب میدی.
من: من درس دارم.
خواهرم: من که اصلا همچین احساسی ندارم و می خوام واسه فوق شرکت کنم.
من: ما رو باش رو دیوار کی یادگاری می نویسیم.
فک و فامیل : راستی کلیپ جدید ... اومده. دیدی؟ خیلی باحاله.
من: واقعا. ببینم. خیلی دنبالش بودم.
روانپزشک: شما اختلال هویت دارین. فکر می کنم اگه این نسخه ای که واستون پیچیدم.... البته به یه روانشناس هم ...
من: نظر لطفتونه.
مادربزرگ: دکتر ما چه طوره؟ بیا همین فشار منو بگیر. دکتر تپش قلبم جدیدا زیاد شده.
من:

اون یکی مادربزرگ: دکتر ببین این قرص ها رو دکترم به من درست داده. خیر ببینی الهی کی بیام مطبت.
من: 

بابا: این همه خرجت کردم که اینو بگی؟
من: حالا یه چیزی گفتم دور هم باشیم.
معلم دبیرستان: من که می دونم شما خیلی درس خونین عزیزم. تواضع نکن و این حرف ها رو نزن که من همیشه از تو تعریف کردم و گفتم حتما یه جراح خوب می شی.
من: حالا حالتون خوبه. هنوز بازنشست نشدین؟
دوست 1 : پایه ی همه بیخ و بن هاتم؟
من: تو دیگه چرا؟

دوست 2: جوجه رو آخر پاییز می شمارن.
من: خوب امتحانات ما 31 مرداد تموم می شه...
من: چقدر خوابم میاد.
من:
هان ن ن 
پ.ن : اینا همش من درآوردی بیش نبود

یادمه وقتی که کوچیکتر بودم همیشه دوست داشتم که جراح قلب بشم البته نه این که الان دوست نداشته باشم .

۲-۳ هفته پیش مامانم ناراحتی قلبی گرفت و بردیمش اورژانس و بعد هم بستری شدن. dr می گفت یه mi خفیف در گذشته داشته و بعد از angio هم گفت که LAD ۷۵٪ گرفته و LCX 10% حالا باید بالن و فنر بزنه. و ما هم خیلی ناراحت بودیم. چند روز پیش که بردیمش بیمارستان رضوی واسه فنر دکتر از اتاق عمل با تعجب زیاد خارج شد و به پدرم گفت که CD ایشون در angio قبلی کاملا متفاوته و الان ایشون هیچ مشکلی ندارن. آقا برین خوشحال باشین خانم شما خوبه خوبه.
و چقدر احساس خوبی بود.
وقتی مامانو از اتاق angio آوردن بیرون رفتم پیشش و گفتم چی شده؟ خوبی؟
حالا بیا بریم یه گل کوچیک بزنیم. منم که ...
کاش می شد همه بیماران خوب می شدن. درسته که من دانشجوی پزشکی هستم ولی به این فکر نمی کنم که بیمار باید باشه تا من بتونم کار کنم بلکه من دوست دارم کار کنم تا بیمار نباشه. نمی دونم چه قدر به این هدفم می رسم ولی سعی میکنم.
حالا مامان منو این وسط جو گرفته می گه باید جراح قلب بشی اونم از اون خوباش.


البته میگم جو گرفته واسه اینه که ۲ سال پیش هم که hysterectomy داشت می گفت باید بری متخصص و جراح زنان بشی.
وقتی از همه چیز خسته شدی، وقتی حس می کنی همه درها به روت بسته شده، وقتی دلت پر از غم و مصیبته، تا جایی که می تونی دستات رو به طرف آسمون بلند کن و با تمام توانت بزن تو سرت.
.....................
نتیجه ای هست که آخر هر ترم میشه گرفت...